خرید بک لینک
دم در بلوک هفت یه نفر جلوم رو گرفت... می شناختمش قیافتاً(!)... از بچه های طراحی صنعتی بود... بهم گفت ما داریم فلان کار رو می کنیم برای فلان کارخونه... (راستش زیاد دقت نکردم چی می گه!) حالا می شه شما بیاید ابعاد بدنتون رو اندازه بگیریم؟! من لبخندی زدم و همزمان که دنبالش راه می افتادم گفتم کارخونه چی؟ دوباره اسمش رو گفت... من باز پرسیدم چی؟! این دفعه همون طوری که برای بار سوم اسم کارخونه رو می گفت نگاه تعجب ناکی به من انداخت... انگار داشت فکر می کرد این دختره لابد دانشجو هم هست وقتی اسم همچین کارخونه معروفی رو نشنیده! منم می خواستم سوالی که از ظهر توی ذهنم بود رو ازش بپرسم که چرا اسم ماژول re رو توی پایتون گذاشتن re؟!(نمی دونم چرا یاد اون شب افتادم که بهناز بهم گفت فیبرهای نوری توپر هستن:-") اما خب طبیعتا رفتم روی صندلی شون نشستم و گذاشتم طول بازو، عرض شونه ها، ارتفاع زانو و خیلی چیزای دیگه رو اندازه بگیرن! بعدم ازم خواستن به دوستام هم بگم منم اومدم اتاقمون و به زینب گفتم اگه فرصت داره بره اندازه گیریش کنن! جمع آوری داده کار سختیه... تصمیم گرفتم حتی الامکان توی جمع آوری داده به آدما کمک کنم... چون هر نفری که اطلاعات درست بده به یه میزان کار رو راحتتر کرده همیشه :)) (توی این مورد پرسیدم که اینا به چه دردشون می خوره و گفتن قراره صندلی ها براساس استاندارد های ایرانی ها ساخته بشه)

در مورد این پست و پست قبلم باید این توضیح رو بدم که من دوست دارم لحظات خوبی که احساس خوبی بهم دست می ده رو بنویسم... یه پست قدیمی دارم که هنوز هم گاهی می رم پیداش می کنم و حس خوبی رو پیدا می کنم که موقع نوشتنش داشتم... من آدمیم که بعضی اوقات چیزای کوچیک ، آدمای مهربون میتونن حالم رو خوب کنن.. بهش اعتقاد دارم.. به این که هر کی می خواد کمکم که می تونه انرژی مثبتی بهم بده... مثل اون دوست سال بالاییم که پریشب تا سحر داشت مشکلات منو حل می کرد (آخرش تونستم از پیشنهادش نتیجه بگیرم :))، مثل یکی از بچه ها که دیروز اومد مشکل فایلم رو حل کرد (اولین کاری که کرد این بود که بهم پایچرم داد تا از شر اون مفسر اسقاطی خلاص شدم. نمی دونم چرا مقاومت می کردم قبلش:دی)؛ مثل زینب که غروبی بهم گوشیش رو داد که چک کنم اگه شام رزرو نکردم دیگه تا سلف نرم! مثل لبخند فهیمه... یادمه پیش دانشگاهی روزهای زوج به امید کلاس خانوم ع (دبیر گسسته و هندسه تحلیلی) از خواب پا می شدم و روزهای فرد به امید کلاس خانوم ب (دبیر فیزیک)... حس خوب رو توی روز هام پیدا می کردم و روز هام رو با امید همون حس های خوب می گذروندم.. (این ترم هم تا حدی همین طوری بودم :) گاهی به خودم حسودیم می شد که می تونستم این قدر خوشحال باشم:))) یه بار ظهر سرور رو توی سلف دانشگاه دیدم... خیلی حالش بد بود... فقط یه قاشق از غذاش رو تونست بخوره... بهش گفتم که خوبه که دیگه کلاس نداره و می تونه برگرده خوابگاه و بخوابه... گفت که می خواد توی free discussion شرکت کنه... چون هفته قبل هم تشکیل نشده و اون دیگه نمی تونه تا هفته بعد صبر کنه... باید بره توی جمع دوستاش باشه!! هرچند که دیگه غذا نخورد! آدم اگه امید و حس خوب نداشته باشه می میره... روزاش می شه آخر هفته!

پ.ن: اگه منو بشناسید ( می شناسید گمون نکنم... اصلا کسی اینجا رو می خونه؟! یه کم به روی خودتون بیارید :) این قدر من رفتم وبلاگ مردم رو دید زدم و به روی خودم نیووردم حالا باید جور هندوستان هم بکشم (ضرب المثل بی ربط :-؟)) می دونید که من از اون آدمایی نیستم که تو جمع خیلی بهم خوش بگذره.. دوست داشته باشم بیرون برم، (فکر کن...کافی شاپ!! تقریبا از این کار متنفرم)... مهمونی برم، با دوستام آواز بخونم (:-")... منظورم اینجا این طور چیزایی نبود مسلما.

پ.ن2: بعضی وقتی از میزان توانایی خودم در پرت و پلا به هم بافتن به وجد میام! اصولا این طور پست ها در نهایت منتشر نمی شن! این یکی داره از لای انگشتام در می ره ظاهرا!

پ.ن3: امشب از ساعت 10 شروع شد.. این بار نوبت "حالا رفتی و من تنهاترین عاشقم رو زمین..."

+عنوان از فریدون فروغی در آهنگ مذکور


برچسبها: شبانه_ها

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 1:18&nbsp توسط ثَمـــین |

برچسب: خزعبلات, نویسنده: آدرین عباسی تاريخ: يکشنبه 21 آبان 1396 ساعت: 4:16

صفحه بندی