زینب ساعت یازده و نیم رفت پتی بور خرید با کره. اومد و گفت میخواد شیرینی درست کنه! من اما شب به ظاهر خوبی داشتم. به ظاهر! بعد هم رفت آشپزخونه که چراغ اتاق خاموش شه. من اما نیم ساعت توی تاریکی هدست توی گوشم بود و زل زده بودم به ظلمات. بعد تصمیم گرفتم قید این شکلی تاریخ خوندن (امشب فهمیدم نیمترم تاریخ هم دارم) رو بزنم و برم آشپزخونه یه سری بهش بزنم. ده دقیقه کنارش واستادم. تخممرغ شکستم و در کیسه فریزر باز گرفتم بلکه اندکی از این حس خوشش سرایت کنه بهم. آخرش ازم با خوشحالی تشکر کرد و گفت بدون کمک من نمیتونسته تهش رو بره! وقتی برگشتم اتاق فهمیدم استاد نیمترم تاریخ رو عقب انداخته توی این ده دقیقه!
پ.ن۱: نازنین داشت توی راهرو با تلفن حرف میزد و گریه میکرد.
پ.ن۲: ثنا یه عکس از خودش گذاشته و با هشتگ ۲۱، "یه وقت یادت نره زندهای" رو کپشن کرده*... به چهرهش دقت میکنم.. سه سال و نیمه که ندیدمش. فکر میکنم یعنی من هم اینقدر بزرگ و عوض شدم؟
پ.ن۳: از خوراکیهایی که مامان فرستاده نمیشه گذشت ولی :))
* ورد روزهای من... یادم نره زندگی... . (منم براش کامنت گذاشتم نشه چیزی خسته کنه تو رو.. :))
** نمیدونم چرا حس کردم برای کسی جالبه که من چه کامنتی برای ثنا گذاشتم :-"
برچسبها: شبانه_ها
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۶ساعت 1:44 توسط ثَمـــین |
برچسب:
نویسنده: آدرین عباسی
تاريخ: شنبه
9 دی
1396 ساعت: 22:27