زندگی پر از همین اگر هاست. اگه اونا خونه قدیمی شون رو نمی فروختن، اگه پسرشون سر ناسازگاری نمی ذاشت که به خاطر نگشتنش با رفقای ناباب مجبور نبودن از اون محله حومه شهری بیان بیرون، اگه اون راننده وقتی زد به عمو عنایت فرار نمی کرد... شاید الان اون زنده بود. شاید هم نه!
استیو جابز می گفت زندگی مجموعه نقاطی ان که وقتی توشونیم نمی دونیم دارن منجر به چه نقاط دیگه ای می شن... و سرانجام ممکنه یکی از اونا نقطه پایانی زندگی یه نفر باشه!
این نقطه ها توی زندگی هممون هست... اون نقطه ای که من پشت در امور دفتری دبیرستانمون واستاده بودم و داشتم این پا و اون پا می کردم برم المپیاد ادبی هم ثبت نام کنم یا نه (برای ریاضی ثبت نام کرده بودم و اون روزِ آخر ثبت نام به اندازه کافی برای ادبی پول همراهم نبود. آخرش فکر کنم از یکی قرض گرفتم :))، اون نقطه توی عید سال سومم که تصمیم رو گرفتم، اون نقطه که داشتم انتخاب رشته می کردم و ابدا حواسم به انتخاب پنجم نبود... مطمئن بودم جلوتر از چهارمی نمی رم، اون نقطه توی علوم پایه دانشگاه که اون خانومه بهم زنگ زد و گفت نرم افزار پر شده... اگه در لحظه گفته بودم آی تی... این که بیوتکنولوژی رو اصلا قبول نداشتن که اگه رفته بودم الان توی کامپیوتر نبودم! اون نقطه که رفتم واحدام رو توی امیرکبیر حذف کردم، یا حتی اون نقطه که داشتم فلان انتخاب واحد رو می کردم و اگه چند ثانیه دیرتر جنبیده بودم.. و صد تا نقطه ی دیگه! همش به هم وصل شد و من الان دارم این لحظه رو تجربه می کنم!
پ.ن:با همه این حرف ها سخت اعتقاد دارم که از روی این نقاط رد شدم دیگه... ادامه زندگی م اما هنوز مونده و همینطوری باید تعداد زیادی از نقاط باقی مونده رو به هم وصل کنم!
پ.ن.نامرتبط: پست قبلی مربوط به اول تیره! انگار خیلی وقت پیش باشه!
+ رو بشنوید.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 17:29  توسط ثَمـــین |
برچسب: خزعبلات,
نویسنده: آدرین عباسی