خرید بک لینک
یک. استاد اومد سر کلاس. گفت که اونایی که فلان تاریخ سر کلاس بودن لطفا این برگه رو امضا بزنن.(بماند داستانش) بعد برگه مذکور رو به علاوهی لیست حضور و غیاب داد به بچهها که چک کنند اگه بودن اون روز، امضا کنند. لیست که به ما رسید دیدم جلو اسم من توی لیست با خودکار نوشته "خ"!! آره خب برای خودم هم عجیب بود که بعد از جلسه اول که توی خانوم یا آقا بودن اسم من تردید داشت دیگه همیشه با قاطعیت من رو "خانوم"ِ فلانی میخوند. :-"

دو. در حالی که چشمانش مثل اون استیکره برق زد گفت خرید دوست داری؟*
در بهترین حالت باید به جای اینکه هاج و واج نگاهش کنم میگفتم خودتون چی فکر میکنید؟ :-"

*حالتش مثل پدرهایی بود که دارن از بچهی پنج سال و نیمهشون میپرسن بستنی دوست داره؟ و دوست داره در ازاش از خیر صحبت درباره بشقاب شکسته شده با مامانش بگذره؟:دی (هر چند موقعیت به هیچ وجه مشابه نبود :)))

پ.ن۱: به نظرتون چهقدر احتمال داره این آدمهایی که من توی پستهام ازشون صحبت میکنم "به طور اتفاقی" اینجا رو ببینن؟ ظاهرا اینقدر احتمالش بالا هست که مثلا بعد یه مدت بیام و امثال این پست رو بردارم :دی

پ.ن۲: چهقدر حرف میزنم نه؟ :)

پ.ن۳: دعا بفرمایید!


برچسبها: روزهام
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۶ساعت 21:54 توسط ثَمـــین |

برچسب: نویسنده: آدرین عباسی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 22:27

صفحه بندی