خرید بک لینک
مشکل اینجا بود که زندگی کاملا روی "روال عادی"ش بود. ساعت ۱۱ سرور که روز خیلی پرکاری داشت خوابید. زینب رفته بود خونه شون و من یه کم توی تاریکی پای لپ تاپم نشستم. به دو سه نفر باید توی تلگرام چیزی می گفتم که گفتم. رفتم بوفه و ما یحتاج خریدم. "روال کاملا عادی". از بوفه که برگشتم نرفتم بالا. همون جا پایین بلوک چند دقیقه نشستم و تنهایی موزیک گوش کردم. اونقدری هوا سرد بود که کسی اونجا نباشه.(معمولا جای شلوغیه) بعد دیدم نیمکت تکون می خوره. فکر کردم خودم تکونش دادم. (این روز ها این قدر گیج هستم که هر آن کارهایی ازم سرمی زنه در حالی که متوجهشون نیستم :)) بعد دیدم یه دفعه دو نفر از بلوک هشت پریدن بیرون. و در عرض یک ثانیه دریای دختران از پله های اضطراری ۷ سرازیر شد. و من مبهوت بودم.
شب بدی رو گذرونیدیم. فردا ظهرش که برگشتم اتاق فکر کردم اگه دوباره بیاد چی؟ چیزی هست که من رو نگران کنه؟ یادم اومد دوهزار و پونصد تومن به سرور بدهکار بودم. دیگه چیزی یادم نبود. شاید هم صدها نفری که یه روزی ناراحتشون کرده بودم و نمیدونستم. یا میدونستم و یادم نمیاومد. دیگه چیزی بود که نگرانم کنه؟ نبود. یاد خونوادهم افتادم و موقعی که از آشپزخونه برگشتم گوشه در رو باز گذاشتم.
موقعی که زلزله زمین رو لرزوند من توی محوطه بودم. حتی درست حسش هم نکردم. شاید ناسپاسی باشه اما فکر کردم وقتی قرار نبود چیزی بشه کاش منم بالا بودم. شاید اون احساس میتونست دید تازهای توی ادامهی زندگیم باشه. شاید هم نمیتونست.
الان دوباره زندگی به "روال عادی"ش برگشته.

پ.ن: گفت هر روز باید با خودت تکرار کنی... امروز زندگی من از هر جهت بهتر میشود. :-"

پ.ن۲: این پست از اون پست های موقتِ چد روز پیش بود. این چند پینوشت هم بهش اضافه شد :))

پ.ن۳: امیدوارم که چیزی پیش نیاد. به خاطر هزاران خانوادهای که چشم به فرزندانشون دارن. فارغ از اینکه چه اتفاقی برای خودشون میافته.

پ.ن۴: حواسم نبود اصلا ولی امروز ۵ دی هم هست. ۵ دیِ وحشتناکِ مغموم.

پ.ن۵: دعا بفرمایید. برای همهچیز.

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم دی ۱۳۹۶ساعت 10:29 توسط ثَمـــین |

برچسب: نویسنده: آدرین عباسی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 22:27

صفحه بندی